برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی
حالم خیلی بده دلم گرفته و قلبم تیر میکشه ... بغض راه گلوم رو گرفته و نمیتونم نفس بکشم ...
حوصله درس خوندن رو ندارم ... عصر رفتم سر کمد خواهرم و وسایلش رو زیر و رو کردم کلی کتاب ازش مونده و کلی خاطره ...
دلم نمیخاد تووی این وضعیت باشم نمیدونم چیکار کنم تا از این حالت خارج بشم ... کاش زیاد زنده نمی موندم ... کاش یکی بود میتونستم باهاش درد دل کنم ...
برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی
برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی
خیلی دلم گرفته ... واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ...خیلی از خودم بدم میاد به نظر یه انسانِ احمقِ بی مصرف هستم ...
عقربه هایِ ساعت انگار چسبیده اند تکون نمیخورن ... نمیدونم خدا اصلا حواسش به من هست ...؟ خسته شدم خدایا ...
برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی
برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی
این روزا به این فکر می کنم که چطوری می میرم؟ چند سالمه؟ آیا به سختی می میرم یا در آرامش؟ کسی هست که بعد از مردنم منو به خاطر بیاره یا نه ...؟ اون دنیا چطور زیاد عذاب می کشم یا خدا می بخشدم؟ اون دنیا دیگه مثلِ این دنیا این حسِ مزخرف تنهایی نیست؟
برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی
برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی
تو هیچ دوستی نداری و ای کاش این رو زودتر بفهمی ...
برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی
چقدر قلبم درد می کنه ... چرا یهو وای نمیسی راحتم کنی ...؟
برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی
من در اواخر سی و یک سالگی و با مدرک کارشناسی ارشد الکترونیک، هنوز نمی دانم چه چیزی می خواهم و چه کاری باید انجام دهم. نمی دانم به چه چیزی علاقه دارم و در چه زمینه ای استعداد دارم. هیچ هنر و مهارت خاصی هم ندارم. یک داغِ سنگین و کُشنده را هم باید تا آخر عمر کنج قلبم تحمل کنم. از همه بدتر این که این اوضاع من برای هیچ کسی اهمیتی هم ندارد. از خدا هم بارها خواسته ام راهی جلوی پایم بگذارد ولی جوابی نشنیده ام. می ترسم انقدر بار گناهانم سنگین باشد که جوابم را ندهد ...
برچسب:
نویسنده: آرتین حبیبی